زندگی نامه پیامبر اکرم (ص)
روز ولادت پیامبر
عموم سیره نویسان اتفاق دارند كه تولد آن حضرت در عام الفیل، و در سال 570 میلادى بوده است، زیرا آن حضرت بطور قطع در سال 632 میلادى درگذشته است، و سن مبارك او 62 تا 63 بوده است بنا بر این ولادت آنحضرت در حدود 570 میلادى خواهد بود.اكثریت قریب باتفاق محدثان و مورخان بر این قول اتفاق دارند كه تولد آن حضرت در ماه«ربیع الاول»بوده، ولى در روز تولد او اختلاف دارند، معروف میان محدثان شیعه اینست كه آنحضرت در هفدهم ماه ربیع الاول روز جمعه، پس از طلوع فجر چشم بدنیا گشود، و مشهور میان اهل تسنن اینست كه ولادت آنحضرت، در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است.عبدالله پدر پیامبر پیش از تولد او در سفرى به یثرب بیمار شده و دنیا را وداع گفته بود.
بزرگان عرب را رسم بر این بود كه كودكان خود را به دایگان سپرند تا ضمن پرورش در هوایى سالم، زبان عربى اصیل را فراگیرند.«حلیمه»دایه مهربان محمد پنج سال از وى محافظت كرد، و در تربیت و پرورش او كوشید.بعدا او را به مكه آورد، و مدتى نیز آغوش گرم مادر را دید، و تحت سرپرستى جد بزرگوار خود قرار گرفت.یگانه مایه تسلى بازماندگان«عبد اللّه»همان فرزندى بود كه از او به یادگار مانده بود.
ازدواج
در سن 25سالگى رسول اكرم(ص)تصمیم قاطع گرفت كه همسرى بعنوان شریك زندگى انتخاب نماید.ولى چطور شد كه این قرعه به نام خدیجه افتاد كه قبلا پیشنهاد ثروتمندترین و متنفذترین رجال قریش را مانند عقبة بن ابى معیط و ابو جهل و ابوسفیان درباره ازدواج با خود، رد كرده بود و چه عللى پیش آمد كه این دو شخص را كه از نظر زندگى كاملا مختلف بودند بهم نزدیك كرد و آن چنان رابطه و الفت و محبت و معنویت میان آنان بوجود آورد كه خدیجه تمام ثروت خود را در اختیار محمد(ص)گذارد، و تجارتى كه دامنه آن به مصر و حبشه كشیده بود، در راه توحید و اعلاى كلمه حق مصرف گردید خانهاى كه اطراف آن را كرسیهاى عاج نشان و صدف نشان پر كرده بود، و حریرهاى هند و پردههاى زربفت ایران آرایش داده بود، بالاخره پناهگاه مسلمانان شد؟
فرشتهاى از طرف خدا مأمور شد آیاتى چند به عنوان طلیعه و آغاز كتاب هدایت و سعادت براى«امین قریش»بخواند تا او را به كسوت نبوت مفتخر سازد، آن فرشته، همان(جبرئیل)و آن روز همان روز«مبعث»بود و در آینده درباره تعیین این روز گفتگو خواهیم كرد.جاى شك نیست كه روبرو شدن با فرشته آمادگى خاصى میخواهد.تا روح شخصى بزرگ و نیرومند نباشد تاب تحمل بار نبوت و ملاقات فرشته را نخواهد داشت.«امین قریش»این آمادگى را به وسیله عبادتهاى طولانى، تفكرهاى ممتد و عنایات الهى بدست آورده بود و به نقل بسیارى از سیره نویسان پیش از روز بعثت خوابها و رؤیاهایى مىدید كه مانند روز روشن داراى واقعیت بود. پس از مدتى لذت بخشترین ساعات براى او ساعت خلوت و عبادت در حال تنهایى بود. او به همین حال بسر مىبرد، تا اینكه در روز مخصوصى فرشتهاى لوحى در برابر او قرار داد و به او گفت«بخوان» و او از آنجا كه امى و درس نخوانده بود، پاسخ داد كه من توانایى خواندن ندارم، جبرئیل او را سخت فشرد سپس در خواست خواندن كرد، و همان جواب را شنید، فرشته نیز او را سخت فشار داد، این عمل سه بار تكرار شد و پس از فشار سوم ناگهان در خود احساس كرد مىتواند لوحى كه در دست فرشته است، بخواند و این آیات را كه در حقیقت دیباچه كتاب سعادت بشر بشمار مىرود، خواند: «بخوان بنام پروردگارت كه موجودات را آفرید، كسى كه انسان را از خون بسته خلق كرد، بخوان و پروردگار تو گرامى است آنكه قلم را تعلیم داد و به آدمى آنچه را كه نمىدانست آموخت.»
جبرئیل مأموریت خود را انجام داد و پیامبر نیز پس از نزول وحى از كوه«حراء»پایین آمد، و به سوى خانه«خدیجه»رهسپار شد.آیات فوق برنامه اجمالى رسول اكرم را روشن میكند، و به طور آشكار مىرساند كه اساس آیین او را قرائت و خواندن، علم و دانش و به كار بردن قلم تشكیل مىدهد.
بر اساس روایات فراوان منقول از طرق عامه و خاصه، امیر مؤمنان اولین مرد و حضرت خدیجه اولین زنى بود كه ایمان و وفادارى خود را نسبت به رسول خدا(ص) اعلام كردند.
دعوت عمومى
سه سال از آغاز بعثت گذشته بود، كه پیامبر اكرم پس از دعوت خویشاوندان دست به دعوت عمومى زد، وى در مدت سه سال با تماسهاى خصوصى، گروهى را به آیین اسلام هدایت كرده بود ولى این بار با صداى رسا، عموم مردم را به آیین یكتا پرستى دعوت نمود.روزى در«صفا»روى سنگ بلندى قرار گرفت، و با صدایى بلند گفت:یا صباحاه (عرب این كلمه را بجاى زنگ خطر به كار میبرد و گزارشهاى وحشت آمیز را نوعا با این كلمه آغاز مىكرد).نداى پیامبر جلب توجه كرد، گروهى از قبایل مختلف قریش به حضور وى شتافتند، سپس پیامبر رو به جمعیت كرد و گفت:اى مردم هر گاه من به شما گزارش دهم كه پشت این كوه(صفا)دشمنان شما موضع گرفتهاند، و قصد جان و مال شما را دارند، آیا مرا تصدیق مىكنید؟همگى گفتند: ما در طول زندگى از تو دروغى نشنیدهایم، سپس گفت: اى گروه قریش، خود را از آتش نجات دهید من براى شما در پیشگاه خدا، نمیتوانم كارى انجام دهم، من شما را از عذاب دردناك مىترسانم.سپس افزود:موقعیت من همان موقعیت دیدبانى است كه دشمن را از نقطه دورى مىبیند و براى نجات قوم خود، بسوى آنها شتافته و با شعار مخصوصى«یا صباحاه»آنانرا از این پیشامد با خبر مىسازد. این جمله رمز دعوت و اساس آیین او را مىرساند.اگر چه قریش كم و بیش از آیین او مطلع و آگاه بودند، ولى این جمله آنچنان ترس در دل آنان افكند، كه یكى از سران كفر(ابو لهب)سكوت مردم را شكست، روى بآنحضرت نمود و گفت: واى بر تو ما را براى همین كار دعوت نمودى؟ سپس جمعیت متفرق شدند.
آغاز اهانت و آزار قریش
روزى كه پیامبر مهر خاموشى را شكست، و سران«قریش»را با كلمه معروف خود: «به خدا اگر خورشید را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذارید كه از دعوت خویش دست بردارم، از پاى نخواهم نشست، تا خدا دین مرا رواج دهد یا جان بر سر آن گذارم.»از پذیرفته شدن هر گونه پیشنهاد مأیوس نمود یكى از اندوهبارترین فصول زندگى او آغاز گردید، زیرا تا آن روز«قریش»در تمام برخوردهاى خود احترام او را حفظ نموده و متانت خود را از دست نداده بود ولى وقتى دید اقدامات اصلاح طلبانه! سودى ندارد، ناچار شد كه مسیر فكر خود را عوض نماید و از نفوذ آیین«محمد»بهر قیمتى كه باشد جلوگیرى كند و در این راه از هر وسیلهاى استفاده نماید، لذا انجمن«قریش»به اتفاق آرا راى داد كه با استهزا، آزار و ارعاب از ادامه كار او جلوگیرى شود.
نخستین هجرت
در پى عملى شدن تصمیمات مشركان كار بر تازه مسلمانان دشوار شد. پیامبر كه نمىتوانست پیروان خود را در چنین وضعى مشاهده كند به آنان پیشنهاد كرد كه به حبشه پناهنده شوند چرا كه پادشاه آن سرزمین مسیحى و معروف به انساندوستى بود. لذا جمعى از مسلمین مخفیانه راه حبشه را در پیش گرفتند.
مشركان پس از اطلاع از جریان عمروعاص و عبدالله ربیعه را با هدایاى فراوان نزد نجاشى فرستادند و از او خواستند كه مسلمین را به مكه برگرداند. ولى وى پس از ملاقات با این جمع كه رهبرى آن را جعفر طیار بر عهده داشت بر خلاف نظر اطرافیان خود اعلام كرد كه آنها را اخراج نخواهد كرد و آنان مىتوانند تا هر وقت بخواهند در حبشه اقامت كنند.
اعلامیه«قریش»
سران قریش از نفوذ پیشرفت حیرت انگیز آیین یكتا پرستى سخت ناراحت و در فكر چاره و راه حلى بودند.اسلام آوردن امثال«حمزه»و تمایل جوانان روشندل«قریش»و آزادى عمل كه در كشور«حبشه»نصیب مسلمانان شده بود، بر حیرت و سرگردانى حكومت وقت افزوده بود، و از این كه از نقشههاى خود بهرهاى نمىبردند، سخت اندوهناك بودند. پس به فكر نقشه دیگرى افتاده و خواستند، به وسیله «محاصره اقتصادى»كه نتیجه آن بریدن رگهاى حیاتى مسلمانان بود، از نفوذ و پخش اسلام بكاهند، و پایه گذار و هواداران آیین خدا پرستى را در میان این حصار، خفه سازند.لذا سران حكومت عهد نامهاى به خط«منصور بن عكرمه»و امضاى هیئت عالى قریش، در داخل كعبه آویزان كرده و سوگند یاد كردند ملت قریش تا دم مرگ طبق مواد زیر رفتار كنند:
1-همه گونه خرید و فروش با هواداران«محمد»تحریم مىشود.
2-ارتباط و معاشرت با آنان اكیدا ممنوع است.
3-كسى حق ندارد با مسلمانان ارتباط زناشویى بر قرار كند.
4-در تمام پیش آمدها باید از مخالفان«محمد»طرفدارى كرد.
متن پیمان با مواد فوق به امضاى تمام متنفذان«قریش»رسید و با شدت هر چه تمامتر به مورد اجرا گذارده شد.یگانه حامى صاحب رسالت«ابو طالب»از عموم بنى هاشم دعوتى به عمل آورد، و یارى پیامبر را بر دوش آنان گذارد. تصمیم بر این شد كه عموم فامیل از محیط مكه بیرون رفته، و در درهاى كه در میان كوههاى«مكه»قرار داشت، و به«شعب ابى طالب»معروف بود و خانههاى محقر، و سایبانهاى مختصرى در آنجا وجود داشت سكنى گزینند تا از محیط زندگى مشركان دور باشند.
این محاصره سه سال تمام طول كشید، فشار و سختگیرى به حد عجیبى رسید، ناله جگرخراش فرزندان«بنى هاشم»به گوش سنگدلان«مكه»مىرسید، ولى در دل آنها چندان تأثیر نمىكرد.جوانان و مردان با خوردن یك دانه خرما بسر مىبردند، و گاهى یك دانه خرما را دو نیم مىكردند و در تمام این سه سال فقط در ماههاى حرام كه امنیت كامل در سر تا سر شبه جزیره حكمفرما بود بنى هاشم از شعب بیرون آمده و به داد و ستد مختصرى اشتغال میورزیدند و سپس به داخل دره رهسپار مىشدند. پیشواى بزرگ آنها فقط در همین ماهها توفیق نشر و پخش آیین خود را داشت.
ولى ایادى و عمال سران قریش، در همین ماهها نیز وسیله آزار و فشار اقتصادى آنها را فراهم مىآوردند زیرا غالبا بر سر بساطها و فروشگاهها حاضر مىشدند، و هر موقع مسلمانها مىخواستند كه چیزى را بخرند، فورا به قیمت گرانترى آن را مىخریدند و از این راه نیروى خرید را از مسلمانان سلب مىنمودند.
محاصره اقتصادى قریش، با نقشه گروهى از نیك اندیشان آنان، در هم شكسته شد. پیامبر و هواداران وى پس از سه سال تبعید و رنج، از«شعب ابى طالب»بیرون آمده و راه خانههاى خود را در پیش گرفتند. خرید و فروش با مسلمانان آزاد گردید و مىرفت كه وضع مسلمانان سر و سامانى پیدا كند كه ناگهان پیامبر اكرم با پیش آمد بسیار تلخى روبرو گردید، و این مصیبت ناگوار اثر بسیار سوئى در روحیه مسلمانان بى پناه به یادگار گذارد. اندازه تأثیر این حادثه در آن لحظه حساس با هیچ مقیاس و ترازویى قابل سنجش نبود، زیرا رشد و نمو یك ایده و فكر در سایه دو عامل است: آزادى بیان و قدرت دفاعى كه از حملات نا جوانمردانه دشمن جلوگیرى كند. اتفاقا در لحظهاى كه مسلمانان از آزادى عقیده برخوردار شدند، عامل دوم را از دست دادند یعنى یگانه حامى و مدافع اسلام، از میان آنان رخت بر بست و رخ در نقاب خاك كشید.در آن روز، پیامبر اكرم حامى و مدافعى را از دست داد، كه از سن هشت سالگى تا آن روز كه پنجاه سال از عمر رسول خدا مىگذشت حفاظت و حراست او را بر عهده داشت، و پروانهوار گرد شمع وجود او مىگشت، و تا روزى كه«محمد»صاحب درآمدى شد، هزینه زندگى او را مىپرداخت و او را بر خود و فرزندانش مقدم مىداشت.
معراج
شبى پیامبر بزرگ اسلام مىخواست پس از اداى فریضه، به استراحت بپردازد ولى یك مرتبه صداى آشنایى به گوش او رسید.آن صدا از«جبرئیل»امین وحى بود كه به او گفت امشب سفر عجیبى در پیش دارید و من مأمورم با شما باشم.
پیامبر اكرم سفر با شكوه خود را از خانه«ام هانى»(خواهر امیر مؤمنان)آغاز كرد، و با همان مركب به سوى«بیت المَقدِس»واقع در كشور اردن كه آن را«مسجد اقصى»نیز مىنامند، روانه شد، و در مدت بسیار كوتاهى در آن نقطه پایین آمد، و از نقاط مختلف مسجد، و«بیت اللحم»كه زادگاه حضرت مسیح است و منازل انبیا و آثار و جایگاه آنها دیدن بعمل آورد، و در برخى از منازل دو ركعت نماز گزارد.
آنگاه از همان نقطه به سوى آسمانها پرواز نمود، ستارگان و نظام جهان بالا را مشاهده كرد، و با ارواح پیامبران و فرشتگان آسمانى سخن گفت، و از مراكز رحمت و عذاب(بهشت و دوزخ)بازدیدى به عمل آورد، درجات بهشتیان و اشباح دوزخیان را از نزدیك مشاهده فرموده و در نتیجه از رموز هستى و اسرار جهان آفرینش و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بى پایان خدا كاملا آگاه گشت، سپس به سیر خود ادامه داد، و به«سدرة المنتهى» رسید. در این هنگام برنامه وى پایان یافت، سپس مأمور شد از همان راهى كه پرواز نموده بود بازگشت نماید، و در مراجعت نیز در بیت المقدس فرود آمد و راه مكه و وطن خود را در پیش گرفت.
در بین راه به كاروان تجارتى قریش بر خورد در حالى كه آنان شترى را گم كرده بودند و به دنبال آن مىگشتند. از آبى كه در میان ظرف آنها بود قدرى نوشیده، و باقیمانده را به روى زمین ریخت و بنا به روایتى روپوشى روى آن گذارد، و از مركب خود در خانه«ام هانى»پیش از طلوع فجر پایین آمد. وى براى اولین بار راز خود را به او گفت و در روز همان شب، در مجامع و محافل قریش، پرده از راز خود برداشت، و داستان معراج و سیر شگفت انگیز او كه در فكر قریش امر ممتنع و محالى بود، در تمام مراكز دهن به دهن گشت، و سران«قریش»را بیش از همه عصبانى نمود.
قریش به عادت دیرینه خود به تكذیب او برخاستند و گفتند اكنون در مكه كسانى هستند كه«بیت المقدس»را دیدهاند اگر راست مىگویى كیفیت ساختمان آنجا را تشریح كن. پیامبر نه تنها خصوصیات ساختمان بیت المقدس را تشریح كرد بلكه حوادثى را كه در میان مكه و بیت المقدس رخ داده بود بازگو نمود و گفت: در میان راه به كاروان فلان قبیله برخورد نمودم كه شترى از آنها گم شده بود، و در میان اثاثیه آنها ظرفى پر از آب بود و من از آن نوشیدم و سپس آنرا پوشانیدم و در نقطهاى به گروهى بر خوردم كه شترى از آنها رمیده و دست آن شكسته بود. «قریش» گفتند: از كاروان قریش خبر ده. گفت آنها را در«تنعیم»(ابتداى حرم)دیدم و شتر خاكسترى رنگى در پیشاپیش آنها حركت مىكرد، و كجاوهاى روى آن گذارده بودند و اكنون وارد شهر مكه مىشوند. قریش از این خبرهاى قطعى سخت عصبانى شدند و گفتند اكنون صدق و كذب گفتار او براى ما معلوم مىشود. چیزى نگذشت كه طلایع كاروان«ابو سفیان»پدیدار شد و مسافرین جزئیات گزارشهاى آن حضرت را نقل نمودند.
سفر به طائف
پیامبر بر اثر اختناق محیط«مكه»خواست به محیط دیگرى برود. «طائف»در آن روز مركزیت خوبى داشت لذا تصمیم گرفت یكه و تنها سفرى به طائف نماید، و با سران قبیله«ثقیف»تماس بگیرد و آیین خود را به آنها عرضه بدارد، شاید از این طریق موفقیتى به دست آورد.حضرتش پس از ورود به خاك طائف با اشراف و سران قبیله مزبور، ملاقات نمود، و آیین توحید را تشریح كرد، و آنها را به نصرت و معاونت خود دعوت فرمود، ولى سخنان پیامبر كوچكترین تأثیرى در آنها ننمود، و به او گفتند: هر گاه تو برگزیده خدا باشى رد گفتار تو وسیله عذاب است و اگر در این ادعا دروغگو باشى شایسته سخن گفتن نیستى.رسول خدا از این منطق پوشالى و كودكانه فهمید كه مقصود، شانه خالى كردن است. از جاى خود بلند شد و از آنها قول گرفت كه سخنان وى را با افراد دیگر در میان نگذارند زیرا ممكن بود كه افراد پست و رذل قبیله«ثقیف»بهانهاى به دست آورند و از غربت و تنهایى او سوء استفاده نمایند، ولى اشراف قبیله به این تذكر احترامى نگذاردند و ولگردان و سادهلوحان را تحریك كردند كه بر ضد پیامبر بشورند، ناگهان پیامبر خود را در میان انبوهى از جاهلان دید كه از هر وسیلهاى مىخواهند بر ضد او استفاده كنند.
بازگشت به مكه
غائله تعقیب پیامبر، با پناهنده شدن رسولخدا به باغ فرزندان«ربیعه»پایان یافت، ولى او باید به مكه باز گردد، مع الوصف بازگشت وى نیز خالى از اشكال نیست، زیرا یگانه مدافع او رخت از این جهان بر بسته است، و احتمال دارد كه موقع ورود به مكه، از طرف بتپرستان دستگیر شود و خون او ریخته گردد.پیامبر تصمیم گرفت چند روزى در«نخله»(مركزى است میان طائف و مكه)بسر ببرد، و نظر او این بود كه كسى را از آنجا پیش یكى از سران قریش بفرستد، تا براى او امانى بگیرد و در پناه یكى از شخصیتها وارد زادگاه خود شود، ولى چنین شخصى در آنجا پیدا نشد سپس«نخله»را به عزم«حراء»ترك گفت و با یك عرب خزاعى در آنجا تماس گرفت، و از او خواهش كرد كه وارد«مكه»شود و از«مطعم بن عدى»كه از شخصیتهاى بزرگ محیط مكه بود، براى او امانى در خواست كند.آن مرد خزاعى وارد مكه گردید و تقاضاى پیامبر را به«مطعم»گفت، او در عین اینكه یك بتپرست بود، سفارش رسول خدا را پذیرفت و گفت: «محمد»یكسره وارد خانه من شود، من و فرزندانم جان او را حفظ مىكنیم رسول خدا شبانه وارد مكه شد و یكسره راه منزل مطعم را پیش گرفت، و شب را در آنجا بسر برد تا آفتاب كمى بالا آمد. «مطعم»عرض كرد اكنون كه شما در پناه ما هستید باید این مطلب را قریش بفهمند و براى اعلام آن، لازم است تا مسجد الحرام همراه ما باشید.پیامبر اسلام رأى او را پسندید و آماده حركت شد. مطعم دستور داد كه فرزندانش مسلح شوند و در گرداگرد پیامبر قرار گیرند، و وارد مسجد گردند، ورود آنان به مسجد الحرام بسیار جالب توجه بود،ابوسفیان كه مدتها در كمین رسول خدا بود از دیدن این منظره سخت ناراحت شد، و از تعرض به او منصرف گشت.مطعم و فرزندان وى نشستند و رسول خدا شروع به طواف كرد، و پس از پایان طواف راه خانه خود را پیش گرفت و رفت. تقریبا در نخستین سال هجرت«مطعم»در مكه در گذشت و خبر مرگ او به مدینه رسید، پیامبر متذكر نیكى او شد. در جنگ«بدر»كه قریش با دادن تلفات سنگین و اسیران زیاد، شكست خورده بسوى مكه برگشتند پیامبر اكرم به یاد مطعم افتاد، و فرمود: هر گاه«مطعم»زنده بود، و از من تقاضا مىكرد كه همه اسیران را آزاد كنم و یا به او ببخشم، من تقاضاى او را رد نمىكردم.
خستین پیمان عقبه
مدتى پس از سفر طائف پیامبر در موسم حج با شش نفر از قبیله خزرج ملاقات نمود و به آنها گفت شما با یهود هم پیمانید؟گفتند بلى، فرمود:بنشینید تا با شما سخن بگویم!آنان نشستند و سخنان رسول خدا را شنیدند. پیامبر آیاتى چند تلاوت كرد، سخنان رسول اكرم تأثیر عجیبى در آنها به وجود آورد و در همان مجلس ایمان آوردند.چیزى كه به گرایش آنان به اسلام كمك كرد این بود كه از یهودیان شنیده بودند كه پیامبرى از نژاد عرب كه مروج آیین توحید خواهد بود، و حكومت بتپرستى را منقرض خواهد ساخت به این زودى مبعوث خواهد شد لذا با خود گفتند پیش از آنكه یهود پیش دستى كنند ما او را یارى كنیم و به این وسیله بر دشمنان پیروز آییم.گروه مزبور رو به پیامبر كرده و گفتند میان ما آتش جنگ همواره فروزان است امید است كه خداوند به سبب آیین پاك تو، آن را فرو نشاند، و ما اكنون به سوى«یثرب»بر میگردیم، و آیین تو را عرضه مىداریم هر گاه همگى اتفاق بر پذیرفتن آن نمودند، كسى براى ما گرامىتر از شما نیست.این شش نفر فعالیت پى گیرى براى انتشار اسلام در یثرب شروع كردند تا آنجا كه خانهاى نبود كه صحبت از پیامبر در آنجا نباشد.
تبلیغات پى گیر این شش تن اثر خوبى بخشید و سبب شد كه گروهى از یثربیان به آیین توحید گرویدند و در سال دوازدهم«بعثت»دستهاى مركب از دوازده تن، از مدینه حركت كردند و پنهان از چشم مشركان با رسول اكرم در«عقبه»ملاقات نموده و نخستین پیمان اسلامى را بوجود آوردند. معروفترین این دوازده تن اسعد بن زراره، و عبادة بن صامت بودند.
دومین پیمان عقبه
پس از این رویداد اسلام در یثرب رونق بیشترى یافت.شور و هیجان غریبى در مسلمانان«مدینه»حكمفرما بود، آنان دقیقه شمارى مىكردند كه بار دیگر موسم«حج»فرا رسد، و ضمن برگزارى مراسم حج، رسول خدا را از نزدیك زیارت كنند و آمادگى خود را براى هر گونه خدمت ابراز داشته دایره پیمان را از نظر كمیت و كیفیت شرایط گسترش دهند.
كاروان حج مدینه كه بالغ بر پانصد نفر بود حركت كرد.در میان كاروان هفتاد و سه تن مسلمان كه دو تن از آنها زن بودند، وجود داشت و باقیمانده بى طرف یا متمایل به اسلام بودند، گروه مزبور با پیامبر اكرم در مكه ملاقات نمودند و براى انجام دادن مراسم بیعت، وقت خواستند. پیامبر فرمود: محل ملاقات«منى»است، هنگامى كه در شب سیزدهم ذى الحجه دیدگان مردم در خواب فرو مىرود در پایین«عقبه».
به دنبال پیمان دوم،اسلام در یثرب استقرار یافت. اصحاب پیامبر كه از فشار و آزار مشركان به ستوه آمده بودند، با اشارت رسول خدا به بهانههاى گوناگونى از«مكه»بیرون رفته و راه«یثرب»را در پیش گرفتند.هنوز آغاز مهاجرت بود، كه قریش به راز مسافرت پى بردند و از هر گونه نقل و انتقال جلوگیرى كردند و تصمیم گرفتند كه بهر كس دست یابند از راه باز گردانند و اگر شخصى با زن و بچه خود مهاجرت كند هر گاه همسر او قرشى باشد از بردن زنش ممانعت كنند ولى مع الوصف از ریختن خون بیمناك بودند، و حدود آزار را، از دایره حبس و شكنجه بیرون نبرده بودند.
خوشبختانه فعالیتهاى قریش مثمر واقع نشد و سرانجام عده زیادى از چنگال قریش نجات یافتند و به یثربیان پیوستند و كار به جایى رسید كه از مسلمانان در مكه جز پیامبر و على و عدهاى از مسلمانان بازداشت شده و یا بیمار، كس دیگرى باقى نماند.
در این هنگام گرد آمدن مسلمانان در«یثرب»قریش را بیش از پیش بوحشت انداخت و براى درهم شكستن اسلام تمام سران قبیله در«دار الندوه»جلسه كردند و براى علاج موضوع طرحهایى پیشنهاد شد ولى هیچیك از آنها خالى از اشكال نبود.«ابو جهل»و به نقلى پیرمردى نجدى گفت طریق منحصر و خالى از اشكال این است كه از تمام قبایل افرادى انتخاب شوند، و شبانه به طور دسته جمعى به خانه او حمله ببرند و او را قطعه قطعه كنند، تا خون او در میان تمام قبایل پخش گردد، بدیهى است در این صورت بنى هاشم قدرت نبرد با تمام قبایل را نخواهد داشت. این فكر به اتفاق آرا تصویب شد، و افراد تروریست انتخاب گردیدند، و قرار شد كه چون شب فرار رسد، آن افراد مأموریت خود را انجام دهند.
هجرت سرنوشتساز
فرشته وحى پیامبر را از نقشه شوم مشركان آگاه ساخت، و او را مامور به مهاجرت نمود. رسول خدا دستور داد: كه على در بستر وى بخوابد تا مشركان تصور كنند كه پیامبر بیرون نرفته و در خانه است و در نتیجه تنها به فكر محاصره خانه او باشند، و عبور و مرور را در كوچهها و اطراف مكه آزاد بگذارند.
پردههاى تیره شب، یكى پس از دیگرى عقب رفت، صبح صادق سینه افق را شكافت. شور و شوق غریبى در مشركان پیدا شده بود، و تصور مىكردند كه بزودى به هدف خود خواهند رسید. در حالى كه دستها به قبضه شمشیر بود با شورى وارد حجره پیامبر شدند، مقارن این حال على سر از بالش برداشت و پارچهاى را كه روى خود كشیده بود كنار زد و با كمال خونسردى فرمود: چه مىگویید؟گفتند: محمد را مىخواهیم و او كجاست؟فرمود: مگر او را به من سپرده بودید تا از من تحویل بگیرید، او اكنون در خانه نیست.
مراحل ابتدایى نجات پیامبر با نقشه صحیح جامه عمل به خود پوشید.پیامبر اكرم در دل شب به غار«ثور»پناه برد و نقشه توطئه چینان را خنثى نمود. او كوچكترین اضطرابى در خود احساس نمىكرد حتى همسفر خود را در لحظات حساس با جمله«لا تحزن ان اللّه معنا»: «غم مخور خدا با ما است»تسلى مىداد. سه شبانه روز از عنایات خداوند بزرگ بهرهمند بودند.بنا به نقل شیخ طوسى در امالى على و هند بن ابى هاله (فرزند خدیجه) و بنا به نقل بسیارى از مورخان عبد اللّه بن ابى بكر و عامر بن فهیره (چوپان گوسفندان ابو بكر)، شرفیاب محضر رسول اكرم مىشدند.
خروج از غار
على(ع)به دستور پیامبر، سه شتر همراه راهنمایى امین به نام«اریقط»در شب چهارم به طرف غار فرستاد، نعره شتر بگوش رسول خدا رسید و با همسفر خود از غار پایین آمده و سوار شتر شده، از طرف پایین مكه روى خط ساحلى با طى منازلى كه تمام خصوصیات آنها در سیره ابن هشام، و پاورقى تاریخ ابن اثیر قید شده است عازم یثرب گردیدند.
على پس از مهاجرت رسول اكرم در نقطه اى از مكه ایستاد و گفت:هر كس پیش محمد امانت و سپرده اى دارد، بیاید از ما بگیرد.كسانى كه پیش پیامبر امانت داشتند با دادن نشانه و علامت، امانتهاى خود را پس گرفتند.آنگاه طبق وصیت پیامبر باید زنان هاشمى از آن جمله دختر پیامبر فاطمه و مادر خود فاطمه دختر اسد و مسلمانانى را كه تا آن روز موفق به مهاجرت نشده بودند همراه خود به«مدینه»بیاورد. على در دل شب از طریق«ذى طوى»عازم مدینه گردید.
اولین مسجد در اسلام
پیامبر اكرم (ص) روز 12 ربیع الاول وارد دهكده قبا شد و درطى چند روز اقامت در این مكان مسجدى را در این محل پایه گذارى كرد كه اینك مسجد قبا خوانده مىشود.على (ع) و همراهان نیز در این مدت به پیامبر پیوستند.قبیله بنى عمرو بن عوف اصرار كردند كه در«قبا»اقامت گزینند و عرض كردند ما افراد كوشا و با استقامت و مدافعى هستیم ولى رسول اكرم نپذیرفت، قبیلههاى «اوس و خزرج»از مهاجرت رسول خدا آگاه شدند، لباس و سلاح بر تن كردند و به استقبال او شتافتند، دور ناقه او را احاطه نموده، در مسیر راه، رؤساى طوایف زمام ناقه را گرفته هر كدام اصرار مىورزیدند كه در منقطه آنها وارد گردد، ولى پیامبر به همه مىفرمود: از پیشروى مركب جلوگیرى نكنید، او در هر كجا كه زانو بزند من همانجا پیاده خواهم شد.
ناقه پیامبر در زمین وسیعى كه متعلق به دو طفل یتیم بنامهاى سهل و سهیل بود و تحت حمایت و سرپرستى«اسعد بن زراره» بسر مىبردند و آن زمین مركز خشك كردن خرما و زراعت بود، زانو زد. خانه«ابو ایوب»در نزدیكى این زمین بود، مادر وى از فرصت استفاده كرده اثاثیه پیامبر را به خانه خود برد، نزاع و الحاح براى بردن پیامبر آغاز گردید پیامبر اكرم نزاع آنها را قطع كرد و فرمود: این الرحل؟: لوازم سفر من كجاست؟عرض كردند مادر ابو ایوب برد فرمود«المرء مع رحله»مرد آنجا مىرود كه اثاث سفر او در آنجا است و اسعد بن زراره ناقه رسولخدا را به منزل خود برد.
صفوف حق و باطل روبرو مىشوند
صفوف حق و باطل براى نخستین بار در«وادى بدر»با یكدیگر روبرو شدند نفرات سپاه حق، از سیصد و سیزده نفر تجاوز نمىكرد، در صورتیكه ارتش باطل سه برابر آنها بود، تجهیزات مسلمانان از نظر ساز و برگ كامل نبود، وسایل حمل و نقل آنها در حدود هفتاد شتر و چند رأس اسب بود، در حالى كه دشمن با تمام قوا و نیرو براى كوبیدن اسلام آماده شده بود.
رسم دیرینه عرب در آغاز جنگ، نبردهاى تن به تن بود.سپس حمله عمومى آغاز مىشد.پس از كشته شدن«اسود مخزومى»سه نفر از دلاوران نامى قریش از صفوف قریش بیرون آمدند و مبارز طلبیدند، این سه نفر عبارت بودند از: «عتبه»، و برادر او«شیبه»، فرزندان«ربیعه»و فرزند عتبه«ولید»و هر سه نفر غرق سلاح بودند در وسط میدان غرش كنان اسب دوانیده هماورد طلبیدند. سه جوان رشید از جوانان انصار به نامهاى:«عوف»«معوذ»«عبد اللّه رواحه»براى نبرد با آنان از صفوف مسلمانان بیرون آمدند«عتبه»شناخت كه آنان از جوانان مدینه هستند، گفت ما با شما كارى نداریم.سپس یك نفر داد زد: محمد!كسانى كه از اقوام ما همشأن ما هستند آنها را به سوى ما بفرست.
رسول خدا رو كرد به«عبیده»و«حمزه»و«على»فرمود برخیزید، سه افسر دلاور سر و صورت پوشانیده روانه رزمگاه شدند، هر سه نفر خود را معرفى كردند، «عتبه»هر سه نفر را براى مبارزه پذیرفت و گفت همشأن ما شما هستید.
در مرحله نبرد تن به تن دلاوران قریش مغلوب شدند و به دنبال آن سپاه مكه حمله عمومى را آغاز كرد ولى بر خلاف پیشبینىها در این مرحله نیز مسلمانان پیروز شدند.
در این نبرد، چهارده نفر از مسلمانان و هفتاد نفر از قریش كشته و هفتاد نفر اسیر گشتند، كه از سران آنها: نضر حارث، عقبه معیط، ابو غره، سهیل عمرو، عبار، ابو العاص(داماد پیامبر) بودند.
دفاع در احد
یك سال بعد مكیان لشگرى آراستند تا با ریشهكن كردن اسلام انتقام شكست ناباورانه خود را در جنگ بدر بازستانند.بامداد روز هفتم شوال سال سوم هجرت نیروهاى اسلام در برابر نیروى مهاجم و متجاوز قریش صفآرایى كردند. ارتش توحید نقطهاى را اردوگاه قرار داد، كه از پشت سر به یك مانع و حافظ طبیعى یعنى كوه«احد»محدود مىگشت، ولى در وسط كوه«احد»شكاف و بریدگى خاصى قرار داشت، كه احتمال میرفت لشكر دشمن كوه«احد»را دور زند و از وسط آن شكاف در پشت اردوگاه اسلام ظاهر گردد، و از عقب جبهه، مسلمانان را مورد حمله قرار دهد.
پیامبر اسلام براى دفع این خطر دو دسته تیر انداز را روى تپهاى مستقر ساخت و به فرمانده آنها«عبد اللّه جبیر»چنین خطاب كرد: شما با پرتاب كردن تیر، دشمن را برانید، نگذارید از پشت سر وارد جبهه گردند و ما را غافلگیر سازند، ما در نبرد خواه غالب باشیم یا مغلوب، شما این نقطه را خالى مگذارید.
نبرد آغاز مىشود ابن هشام در سیره خود مىنویسد: جنگ بوسیله ابو عامر كه از فراریان مدینه بود آغاز گردید او از قبیله اوس بود، ولى بر اثر مخالفت با اسلام از مدینه به مكه پناهنده شده بود و پانزده نفر از اوسیان با او همراه بودند. او تصور مىكرد كه اگر او را«اوسیان»ببینند، دست از یارى پیامبر برمىدارند، و لذا در این راه پیشقدم شد ولى هنگامىكه با مسلمانان روبرو گردید با طعن و بدگویى ایشان مواجه شد و پس از جنگ مختصرى از جبهه دورى گزید.فداكارى چند سرباز در نبرد احد میان تاریخ نویسان مشهور و معروف است و فداكاریهاى على(ع)در میان آنها بیشتر شایسته تقدیر مىباشد. ابن عباس مىگوید:
همواره پرچمدار از افراد ورزیده و با استقامت انتخاب مىگردید و در نبرد احد پرچم مهاجران در دست على بود، و به نقل بسیارى از مورخان پس از كشته شدن«مصعب بن عمیر»كه پرچمدار مسلمانان بود، رسولخدا پرچم را به على داد، و علت اینكه نخست مصعب حامل پرچم بود، شاید این بوده كه وى از قبیله بنى عبد الدار بود، و پرچمداران قریش نیز از این قبیله بودند.
چیزى نگذشت كه در پرتو جانبازى سرداران رشید اسلام، مانند على، حمزه، ابودجانه و زبیر لشگر قریش اسلحه و غنایم به زمین نهاده و با فضاحت عجیبى پا به فرار گذاردند و افتخارى بر افتخارات سربازان اسلام افزوده شد.
لحظهاى كه ارتش قریش سلاح و متاع خود را در میدان به زمین گذارد، و براى حفظ جان خود از همه چیز صرفنظر نمود، گروه انگشت شمارى از افسران ارشد اسلام كه بیعت خود را بر اساس بذل جان نهاده بودند، به تعقیب دشمن در خارج از میدان نبرد پرداختند، ولى اكثریت آنان، از تعقیب دشمن صرف نظر نموده، و سلاح به زمین نهاده، و به گردآورى غنایم اشتغال ورزیدند، و به گمان خود كار را انجام یافته تصور كردند.نگهبانان دره پشت جبهه، فرصت را مغتنم شمرده با خود گفتند: توقف ما در اینجا بى جا است، ما نیز در گردآورى غنایم شركت كنیم. فرمانده آنها گفت: رسول خدا دستور داده است كه ما از این جا حركت نكنیم، خواه ارتش اسلام غالب باشد یا مغلوب.اكثریت نگهبانان تیرانداز، در برابر دستور فرمانده مقاومت به خرج دادند و گفتند: توقف ما در اینجا بى ثمر است و منظور پیامبر جز این نبوده كه ما در حال جنگ این دره را نگهبانى نماییم و اكنون نبرد پایان یافته است.روى این تأویل باطل چهل تن از مقر نگهبانى فرود آمدند، و جز ده نفر در آنجا باقى نماند. خالد بن ولید كه قهرمانى شجاع و جنگ آزموده بود، و از آغاز نبرد مىدانست كه دهانه دهلیز كلید پیروزى است، و چند بار خواسته بود از آنجا وارد پشت جبهه جنگ شود و با تیراندازان روبرو شده بود این بار از كمى افراد نگهبان استفاده كرد و سربازان خود را به پشت سر نیروهاى اسلام رهبرى نمود و با یك حمله دورانى توأم با غافلگیرى در پشت سر مسلمانان ظاهر گردید. مقاومت گروه كمى كه روى تپه مستقر بودند سودى نبخشید حتى تمام آن ده نفر پس از جانبازیهاى زیاد، بوسیله سربازان خالد بن ولید و عكرمة بن ابى جهل كشته شدند.چیزى نگذشت كه مسلمانان غیر مسلح و غفلت زده از پشت سر، زیر حمله سخت دشمن مسلح قرار گرفتند.
خالد پس از آنكه نقطه حساس را تصرف كرد، ارتش شكست خورده قریش را كه در حال فرار بودند براى همكارى دعوت نمود، و با فریادها و نعرههاى زیاد روح مقاومت و استقامت قریش را تقویت كرد.چیزى نگذشت كه بر اثر از هم پاشیدگى صفوف مسلمانان، ارتش قریش سربازان اسلام را احاطه كرده و مجددا جنگ و نبرد میان آنان آغاز گردید.
خبر كشته شدن پیامبر
«لیثى»رزمنده شجاع قریش به پرچمدار رشید اسلام مصعب بن عمیر حمله كرد، و پس از ضربات زیادى كه میان آنها رد و بدل شد، پرچمدار اسلام كشته گردید از آنجا كه صورت سربازان اسلام پوشیده بود، وى به گمان اینكه مقتول، پیامبر اسلام است بى اختیار فریاد زد: ألا قد قتل محمد: هان اى مردم!محمد كشته شد.این خبر دروغ دهان به دهان میان ارتش قریش انتشار یافت، سران قریش بقدرى خوشحال بودند كه صداى آنها در سر تا سر میدان طنین انداز بود، همگى مىگفتند: ألا قد قتل محمد.
انتشار این خبر بى اساس باعث جرأت دشمن گردید، و لشكر قریش موجآسا به حركت در آمد، و هر فردى فعالیت مىكرد در بریدن اعضاء محمد شركت نماید و از این راه افتخارى در جهان شرك بدست آورد.این خبر به همان اندازه كه در تقویت روحیه لشكر دشمن تأثیر داشت چند برابر آن روحیه مجاهدان اسلام را تضعیف نمود بطورى كه اكثریت قابل ملاحظهاى از مسلمانان دست از جنگ كشیدند و به كوه پناه بردند و جز گروه انگشت شمارى در میدان باقى نماند ولى جانبازى هاى همین گروه اندك موجب نجات جان پیامبر شد.
در این جنگ هفتاد تن از مسلمین به شهادت رسیدند كه در رأس آنها عموى پیامبر اكرم (ص)، حضرت حمزه سید الشهدا قرار داشت. وى به تحریك هند همسر ابوسفیان به دست غلامى به نام وحشى كشته شد.پس از پایان جنگ، هند بدن حمزه را مثله كرده جگر او را به دندان گرفت.
غزوه احزاب
دو سال بعد از واقعه احد نیروهاى عرب مشرك و یهود در نبرد بر ضد اسلام بسیج شدند و با تشكیل دادن اتحادیه نظامى نیرومندى، قریب به یك ماه مدینه را محاصره كردند. از آنجا كه در این غزوه، احزاب و دستههاى مختلف شركت كرده، و مسلمانان براى جلوگیرى از پیشروى دشمن، اطراف مدینه را به صورت خندق در آورده بودند، این غزوه را جنگ «احزاب» و گاهى غزوه«خندق»مىنامند.آتش افروزان این جنگ، سران یهود«بنى النضیر»و گروهى از«بنى وائل»بودند.ضربت محكمى كه یهودان«بنى النضیر»از مسلمانان خورده بودند، و به طور اجبار مدینه را ترك گفته و در خیبر مسكن گزیده بودند موجب شد كه آنان نقشه دقیقى براى برانداختن اساس اسلام بریزند، و به راستى نقشه عجیبى كشیده مسلمانان را با دستههاى گوناگونى روبرو ساختند كه در طول تاریخ عرب بى سابقه بود.در این نقشه گروههاى بیشمار عرب، از كمكهاى مالى و اقتصادى یهودان برخوردار بودند، و همه گونه وسایل براى ارتش مخالف فراهم شده بود.
همانطور كه گفته شد مسلمین با حفر خندقى بر گرد مدینه جلوى تهاجم سپاه دشمن را گرفتند.مشركان كه با مشكل جدیدى رو به رو شده بودند تصمیم گرفتند مدینه را محاصره كنند تا مسلمین تسلیم شوند و یا چاره جدیدى اندیشیده شود.
در طول این مدت روزى چند تن از دلاوران سپاه شرك از خندق عبور كرده مبارز طلبیدند. مشهورترین این افراد عمرو بن عبد ود بود كه در میان عرب به شجاعت و شهامت معروف بود.در لشگر اسلام در برابر رجزخوانىهاى او كسى جز امیرالمؤمنین حاضر به پاسخ گویى نشد. هنگامى كه قهرمان سپاه اسلام و پهلوان نامى سپاه شرك در برابر هم قرار گرفتند پیامبر جمله تاریخى خود را فرمود: «برز الإیمان كله إلى الشرك كله»تمام ایمان در برابر تمام شرك قرار گرفت.
امیر المؤمنین در ابتدا عمرو را به اسلام دعوت كرد ولى وى نپذیرفت و جنگ آغاز شد.اگر چه عمرو توانست ضربتى بر سر على (ع) وارد آورد ولى در نهایت مغلوب شد و به خاك درافتاد.قهرمانان دیگر سپاه كفر وقتى این صحنه را دیدند فرار را بر قرار ترجیح دادند و بدین ترتیب افتخار بزرگى بر افتخارات لشگر اسلام افزوده شد.
اعلام رسالت به جهان
پیمان«حدیبیه»فكر رسول خدا را از ناحیه جنوب(مكه)آسوده ساخت و در پرتو این آرامش، گروهى از سران عرب به آیین اسلام گرویدند. در این هنگام رهبر گرامى مسلمانان فرصت را مغتنم شمرده با زمامداران وقت و رؤساى قبایل و رهبران مذهبى مسیحى آنروز باب مكاتبه را باز نمود و آیین خود را (كه آن روز از دایره یك عقیده ساده گام فراتر نهاده و بصورت یك آیین جهانى در آمده بود و مىتوانست همه بشر را زیر لواى توحید و تعالیم عالى اجتماعى و اخلاقى خود گرد آورد) به ملل زنده جهان آن روز عرضه داشت.این نخستین گامى بود كه پیامبر پس از 19 سال كشمكش با قریش لجوج برداشت، و اگر دشمنان داخلى، او را با نبردهاى خونین خود مشغول نمىساختند او پیش از این، دست به دعوت ملل دور دست مىزد، ولى حملات ناجوانمردانه عرب او را مجبور ساخته بود، كه قسمت مهم از وقت خود را به امر دفاع از حوزه اسلام صرف نماید.
طرف خطاب پیامبر در این دعوتها عبارت بودند از پادشاهان ایران، روم، مصر، حبشه، شام و یمامه. عكس العمل اینان در مقابل این دعوت یكسان نبود.پادشاه حبشه اسلام آورد در حالى كه شاه ایران نامه پیامبر را پاره كرد.
حجة الوداع
پیامبر خدا، در سال دهم هجرت، از طرف خدا مأموریت یافت، كه در آن سال شخصا در مراسم حج شركت جوید و عملا مردم را به تكالیف خود آشنا سازد و حدود«عرفات»و«منى»و موقع كوچ از آنها را به مردم تعلیم كند.این سفر، بیش از آنكه جنبه سیاسى و اجتماعى داشته باشد جنبه تعلیمى داشت.پیامبر در یازدهمین ماه اسلامى(ذو القعده)دستور داد كه در شهر و در میان قبایل اعلام كنند كه رسول خدا امسال عازم زیارت خانه خدا است.این اطلاعیه، نیروى شوق و علاقه را در دل گروه عظیمى از مسلمانان برانگیخت و هزاران نفر در اطراف مدینه خیمه زدند و همگى در انتظار حركت پیامبر بودند.
پیامبر در بیست و ششم ذى القعده، «ابو دجانه»را جانشین خود در مدینه قرار داد، و در حالى كه بیش از شصت قربانى همراه داشت، به سوى مكه حركت نمود.وقتى به«ذى الحلیفه»رسید با پوشیدن دو پارچه ساده از«مسجد شجره»احرام بست، و هنگام بستن احرام، دعاى معروف احرام را كه«لبیك»و پاسخ به نداى ابراهیم است، قرائت نمود.
مراسم حج به پایان رسید، مسلمانان اعمال حج را از پیامبر عالیقدر اسلام آموختند، پیامبر اكرم تصمیم گرفت، كه مكه را به عزم مدینه ترك گوید، فرمان حركت صادر گردید، هنگامى كه كاروان به سرزمین«رابغ»كه در سه میلى«جحفه» قرار دارد رسید، امین وحى در نقطهاى به نام«غدیر خم»فرود آمد، و او را به آیه زیر مورد خطاب قرار داد : «بلغ ما أنزل إلیك من ربك و إن لم تفعل فما بلغت رسالته» (5/67)آنچه كه از طرف خدا فرستاده شده به مردم ابلاغ كن، و اگر ابلاغ نكنى رسالت خود را تكمیل نكردهاى.
لحن آیه حاكى است كه خداوند انجام یك امر خطیرى را به عهده پیامبر گذارده است، چه امر خطیرى بالاتر از اینكه در برابر دیدگان صد هزار نفر، على را به مقام خلافت و وصایت و جانشینى نصب كند.
دستور توقف صادر شد، كسانى كه جلو كاروان بودند، از حركت باز ایستادند، و آنها كه دنبال كاروان بودند، به آنها پیوستند، وقت ظهر هوا به شدت گرم بود، مردم قسمتى از رداى خود را به سر، و قسمتى را زیر پا مىافكندند. براى پیامبر سایبانى درست كردند و پیامبر نماز ظهر را با جماعت خواند، سپس در حالى كه جمعیت حلقهوار دور او را گرفته بودند، بر روى نقطه بلندى كه از جهاز شتر ترتیب داده بودند قرار گرفت و با صداى بلند و رسا خطبهاى به شرح زیر خواند:
حمد و ثنا مخصوص خدا است، از او یارى مىطلبیم و به او ایمان داریم و بر او توكل مىكنیم، از بدیهاى خود و اعمال ناشایست خود به او پناه مىبریم، خدایى كه جز او هادى و راهنما نیست، هر كسى را كه هدایت نمود گمراه كنندهاى براى او نخواهد بود، گواهى مىدهم كه جز او معبودى نیست، و محمد بنده او و پیامبر او است.
هان اى مردم!نزدیك است من دعوت حق را لبیك بگویم و از میان شما بروم، من مسئولم و شما نیز مسئولید، درباره من چه فكر مىكنید؟!در این موقع صداى جمعیت به تصدیق بلند شد و گفتند ما گواهى مىدهیم كه: تو رسالت خود را انجام دادى، و كوشش نمودى، خدا ترا پاداش نیك دهد.پیامبر فرمود: آیا گواهى مىدهید كه معبود جهان یكى است.و محمد بنده خدا و پیامبر او مىباشد، و بهشت و دوزخ و زندگى جاویدان در سراى دیگر مورد تردید نیست؟همگى گفتند: آرى گواهى مىدهیم.سپس فرمود:مردم من دو چیز نفیس و گرانمایه در میان شما میگذارم ببینیم چگونه با دو یادگار من رفتار مىنمایید؟!در این وقت یك نفر برخاست و با صداى بلند گفت: منظور از این دو چیز نفیس چیست؟!پیامبر فرمود:یكى كتاب خدا كه یك طرف آن در دست خدا، و طرف دیگر آن در دست شما است، و دیگرى عترت و اهل بیت من.خداوند به من خبر داده كه این دو یادگار، هرگز از هم جدا نخواهند شد.هان اى مردم بر قرآن و عترت من پیشى نگیرید، و در عمل به هر دو، كوتاهى نورزید كه هلاك مىشوید.در این لحظه دست على را گرفت و آن را بلند كرد و او را به همه مردم معرفى نمود. سپس فرمود: سزاوارتر بر مؤمنان از خود آنها كیست؟همگى گفتند: خدا و پیامبر او داناترند. پیامبر فرمود: خدا مولاى من، و من مولاى مؤمنان هستم، و من بر آنها از خودشان اولى و سزاوارترم.هان اى مردم من كنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و أحب من أحبه و أبغض من أبغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و أدر الحق معه حیث دار هر كس را من مولایم، على مولاى او است، خداوندا!كسانى كه على را دوست دارند آنان را دوست بدار، و كسانى كه او را دشمن بدارند دشمن دار. خدایا!یاران على را یارى كن، دشمنان على را خوار و ذلیل نما، و او را محور حق قرار بده.مردم اكنون فرشته وحى نازل گردید و این آیه را آورد:«الیوم أكملت لكم دینكم و أتممت علیكم نعمتی و رضیت لكم الإسلام دینا» (5/3) امروز دین شما را كامل نمودم، و نعمت را بر شما تمام كردم و اسلام را یگانه آیین انتخاب كردم.
در این موقع صداى تكبیر پیامبر بلند شد، سپس افزود: خدا را سپاسگزارم كه آیین خود را كامل كرد و نعمت خود را به پایان رسانید، و از وصایت و ولایت و جانشینى على پس از من خشنود گشت. سپس پیامبر از نقطه مرتفع فرود آمد و به على فرمود: در زیر خیمهاى بنشیند، تا سران و شخصیتهاى بارز اسلام با على مصافحه كرده و به او تبریك گویند.پیش از همه، شیخین به على تبریك گفتند و او را مولاى خود خواندند.
رسول خدا در آخرین لحظههاى زندگى، چشمان خود را باز كرد و گفت: برادرم را صدا بزنید تا بیاید در كنار بستر من بنشیند.همه فهمیدند، مقصود، جز على، كسى نیست. على در كنار بستر وى نشست، ولى احساس كرد كه پیامبر مىخواهد از بستر برخیزد، على پیامبر را از بستر بلند نمود و به سینه خود تكیه داد چیزى نگذشت كه علائم احتضار در وجود شریف او پدید آمد.
ابن عباس مىگوید پیامبر گرامى در حالى كه سر او در آغوش على بود، جان سپرد. شخصى به ابن عباس گفت كه عایشه مدعى است كه سر پیامبر بر سینه او بود، كه جان سپرد، ابن عباس نقل عایشه را تكذیب كرد و گفت: پیامبر در آغوش على(ع)جان داد و على و برادر من«فضل»او را غسل دادند. امیر مؤمنان در یكى از خطبههاى خود به این مطلب تصریح كرده مىفرماید: و لقد قبض رسول اللّه و إن رأسه لعلى صدری...و لقد ولیت غسله و الملائكة أعوانی رسول خدا در حالى كه سر او بر سینه من بود قبض روح شد من او را در حالى كه فرشتگان مرا یارى و كمك مىكردند غسل دادم.
گروهى از محدثان نقل مىكنند كه آخرین جملهاى كه پیامبر در آخرین لحظات زندگى خود فرمود جمله«لا، مع الرفیق الأعلى»بوده است گویا فرشته وحى او را در موقع قبض روح مخیر ساخته است كه بهبودى یابد و بار دیگر به این جهان بازگردد و یا پیك الهى روح او را قبض كند، و به سراى دیگر بشتابد و وى با گفتن جمله مزبور، به پیك الهى رسانیده است كه مىخواهد به سراى دیگر بشتابد. پیامبر این جمله را فرمود و دیدگان و لبهاى وى روى هم افتاد.
تاریخ رحلت
روح مقدس و بزرگ آن سفیر الهى نیم روز دوشنبه 28 ماه صفر سال یازدهم هجرى، به آشیان خلد پرواز نمود، پارچه یمنى بر روى جسد مطهر آن حضرت افكندند و براى مدت كوتاهى در گوشه اتاق گذاردند. شیون زنان و گریه نزدیكان پیامبر، مردم بیرون را مطمئن ساخت، كه پیامبر گرامى در گذشته است.و چیزى نگذشت كه خبر رحلت وى در سر تا سر جهان انتشار یافت.
* برگرفته از نرم افزار نور 2.5