این جمعه نیز همچون، هر جمعه اسف بار
بار دگر گذشت و، آقا نیامد انگار
هر روز او پر است از ، اشک و فغان و ناله
بس با وفا و خوبیم با مهدی دل افگار
هم غرق در گناه و هم دل ز او کشیدیم
دنیا پرست و مستیم ما ردمان مکار
در خلوت شبانه از دست اعمال ما
بخشش بخواهد او از، صاحب دوزخ و نار
گوید به حضرت حق: "از جرمشان تو بگذر
بر من ببخش یا رب، هر شیعه ی گنه کار
آری پر از گناهند اما خدای مهدی
هر روز و شب بگریند با یاد میخ و مسمار"
مردم چرا که این قدر، نا مرد و بی وفاییم
او در کنار ما و، دوریم ما ز دلدار
ای خالق دو گیتی، شرمنده ی تو هستیم
ما بی کسان ببخش و، مهدی ما نگه دار
*
پاییز هستی ما، کی می شود بهاران
بر ما رسد خدایا، تنهای روزگاران
تا کی زمام دنیا در دست نا کسان است
پس کی ببیند عالم شاه زمامداران
کس فکر او نباشد، گویی که رفته از یاد
یاری ندارد انگار آن دلربای یاران
این سان نبود مردم رسم وفا به مهدی
کز دست ما بگرید همچون گناهکاران
در ماه لطف و رحمت گر او کنار ما بود
بر خوان او چه خوش بود افطار روزه داران
گفتارمان دروغ است ما منتظر نبودیم
چون معتقد نبودیم بر آفتاب و باران
اینجا کسی نباشد در انتظار وصلت
در غیبتت بمان ای آقای انتظاران
*
مهدی ای هستی و ای آن که به تو دل دادم
من به یاد وصل تو ای ماه تابان شادم
بنما بر من ماتم زده آن رویت را
تا که آن روی گلی حک شود اندر یادم
*
می شود آیا من آن جمعه که رخ بنمایی
باشم و مانند یارانت تو را یاری کنم
آن زمانی که دلت تنگ غم فاطمه است
در کنارت باشم و من از تو دلداری کنم
با ظهورت گر تو را دشمن شوند و بد کنند
زنده باشم از دل و جان بهر تو کاری کنم
در محرم پا به پایت در صف سینه زنان
من برای جد مظلومت عزاداری کنم
تو برایم روضه ی دیوار و در خوانی و من
از غم دیوار و در بر مادرت زاری کنم
*
شیعیان آخر چرا از یارمان دوریم ما
او میان ما قدم بر دارد و کوریم ما
او چو خورشیدی بتابد بر زمین و آسمان
همچو ظلمت زدگان اندر پی نوریم ما
*
می شود جاری ز چشمش اشک و غم در دیده هایش
پر کند هفت آسمان را سوز آه و گریه هایش
در گناه و شهوت و لذت خود غوطه وریم
بهر استغفار ما، او می رود در سجده هایش
*
او به یاد غربت و ظلم به آن دستان بسته
پر ز داغ مادرش آن بانوی پهلو شکسته
گوشه ای تنها نشیند با خدای خویش گوید
کی رسد وقت ظهور مهدی حیران و خسته
*
تو که دل می بری از ما ز چه از ما دوری
ای که از شمع وجود تو بود هر نوری
بی تو اینجا صبح و ظهر و روز و شب تاریک است
از حجابت ماه هم شرمنده چون خورشید است
شو برون از پرده ای دلدار و ای مولای ما
ای دو صد امید بی پایان و بی همتای ما
من همی دانم در آن وقتی که می کردم گناه
گریه می کردی تو و بر من تو م یکردی نگاه
یوسف گمگشته و حیران در دوران ما
از گناهانم بیا بگذر تو ای درمان ما
*
ما به یاد غیبتت صاحب زمان هر لحظه ایم
ای عزیز فاطمه ما از رخت شرمنده ایم
*
ما ز خاطر برده ایم آن یار تنها و غریب
پس ببارید ابر ها از دست ما نامردمان
لحظه ای از ماتم و اندوه او کم نشود
بس که ما خوش غیرتیم و یاد یار مهربان
خیمه گاه او به صحرا و بیابان، کوه و دشت
در امان و بهتر از شهری پر از بی غیرتان
کم ز داغ مادرش خون گرید از چشمان تر
با گناه و معصیت ما نیز با تیر و کمان
قلب مظلومش پر از تیر گناهان میکنیم
فلب آن یاری که باشد یاد ما در هر زمان
بس بیا با هم دعا بهر گل زهرا کنیم
تا که زیبا یوسفش تنها نماند در جهان